اسفند

خرید بک لینک
نمیدونم چرا هر بار که کسی برام کامنت میزاره خیلی شگفت زده میشم که کسی نوشته هامو دنبال میکنه ولی بازم نمیتونم تایید کنمش ولی یه روزی اینکارو میکنم !! پنجره رو باز کردم و قهوه ریختم پسر امروز کلا با من کاری نداشت از خواب یدارش کردم و صبحانه به دست رفتیم سرکار اونجا با عموش بودو بعد رفت ناهار و بعد از کارم که خواستم بیام خونه گفت نمیاد و میخواد بمونه خونه مادربزرگش!چقدر قصه میخوردم که این چسبه بمن خوش به حال فلانیو بیساری که بچهاشون جای میمونن !منم اومدم خونه به قسط تمیز کردم خونه که از ۴ تا یه ربع به۸ خوابیدم بیدار شدمم عمه خانم از فرنگ پیام بارداریشو داده بود !جاری یک خودشیرینم زنگ زده به سعید و مادرشوهر مژدگونی بده اخه چقدر چایی شیرینی جاری جان همون بین که با خواهرشور حرف میزدم شام درست کردم یعنی فقط مرغ پختم و چه کار خوبی کردم غذا گذاشتم... بچهم ساعت یه ربع به۹ خوابید انقدر خسته شده بوده خونه مادر بزرگش سعید جانمم ساعت ۹نیم اومد گفت خیلی گشنس خوبه شام داشتم و خوشمزه بود اوردم خوردو یوسف پیامبر از ایفیلم دیدیم !!!!!امروز خیلی روز خوبی بود برام سرکار رفتم و خوشحال بودم که کار دارم چیزی بارم شدهامروز فهمیدم صبر و رضایت از هرچی که داری دو بعد آرامش هستن تو ذهنم هیچ جایی برای کسی بجز خانوادم نیسو حالم بهتره نمیدونم چی شده اهن میخورم یا تازه پرطودم تموم شده یا چه اتفاقی در حال رخ دادنه که حاله دلم خوبه ،البته همین الان صدای سرفه بچه میاد واقعا دوست ندارم مریض شده باشه دوباره :(((((پ.ن: البته شاید امروز خوابیدم انقدر انرژی دارم همچین خوابیو خیلی وقت بود نکرده بودم دست برادر شوهر درد نکنه باز یه استراحتی بمن دادتولد سعید نزدیکه نمیدونم چیکار کنم اسفند...

ما را در سایت اسفند دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 48 تاريخ: يکشنبه 5 آذر 1402 ساعت: 12:53

صفحه بندی